بی تو آمد بهار
که بی تو نخواهم به گیتی بهار
پرستوی من
بی تو گل بردمید
که بی تو نخواهم گل باغ دید
پرستوی من
بی تو سالی گذشت
ورق خورد تاریخ این سرگذشت
پرستوی من
بوستان خرم است
ولی بوستان دلام در غم است
غم سینهسوزی که سوزد مرا
به کابوس اندوه دوزد مرا
بکاهد ز اندیشهی روشنام
جهان تیره سازد به پیرامنام
به تنگ آمدم زین غمان دراز
به جان آمدم زین همه سوز و ساز
از این آتش سرد پندارها
از این برزخ زرد رخسارها
از این سینههای پریشان ز درد
که باید بر آن دردها چاره کرد
ادامه...